دعوت جمعی از بلاگرها به تحریم فعال نمایش انتخاباتی حکومت ایران

ژانویه 3, 2012

دیو اقتدارگرایی و مطلق طلبی حکومت ایران، که پیش از این و بی آنکه اعتقادی به جمهور مردم داشته باشد، در لباس جمهوریت رخ نهان کرده بود، در انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن چهره عیان نمود و هر چه دیوان همه دارند را یک جا به نمایش درآورد. تقلب٬ خیانت٬ قتل٬ جنایت و تجاوز را ضمیمه کودتای نظامی سرداران فربه از ثروت های نفتی نمود تا حجت را بر همگان تمام نماید که این دیوِ زنجیرپاره کرده‌ی استبداد دینی به قفس برنمی‌گردد. پیداست که پس از انتخابات ۸۸ در این شهر پرآشوب٬ سمفونیِ اصلاح آواز بی محل تاریخ ‌گذشته‌ای بود که هم خنده‌ی مردمان تلخ کام ایران را برمی انگیخت و هم قهقهه‌ی تمسخرآمیز اصحاب استبداد را. هم از این رو بود که مردم و همراهان بزرگ سبزشان دست از اصلاحاتی که صرفا در حضور انتخاباتی خلاصه میشد کشیدند و به جای آن، مسیر ایستادگی و مقاومت در برابر استبداد را برگزیدند.

 

اینک اما در سردترین فصل حیات سیاسی معاصر ایران، دوباره سیرک انتخاباتی جدیدی به راه افتاده است. حکومت که مشروعیت خود را از دست رفته می‌بیند به دنبال آن است که به این فضای بسته‌ی خفقان‌آور٬ به خیال خام خویش٬ گرمایی ببخشد تا برای اجرای نمایشنامه مضحک انتخابات، باز تعدادی تماشاچی و بازیگر فراهم نماید. اما کیست که نداند حکومت ایران، انتخابات را نه برای اعمال اراده مردم بلکه برای بزک کردن چهره واقعی استبدادی‌اش به نمایش می گذارد، و کیست که نداند دستاورد این سیرک انتخاباتی قرار است صندوق های از پیش پر شده ای باشند که آمارهای پیشاپیش تعیین شده‌ و دروغین ۶۳ درصدی و  یا شاید هم

 98.2 درصدی را به نمایش نهند؛ و محصول این صندوق ها قرار است نمایندگان گلچین شده ای باشند که به فرمان بیتِ استبداد، قیام و قعود کنند و بر فسادهای سیاسی و اقتصادی فراگیر چشم بپوشند. پر واضح است که قرار نیست با این انتخابات اتفاق خاصی بیفتد جز اینکه چند روزی دستگاههای تبلیغاتی حکوت با توسل به آمارهایی دروغ مدعی حضور “حماسی” مردم شوند تا سرمه بر چشمان فساد ساختاری حکومت بکشند بلکه کمی از آب رفته را به جوی خشک مشروعیت نظام برگردانند. روشن است که در این شرایط جریان‌های اصیل سیاسی هرگز حاضر نمی شوند که بازیگر این نمایش مضحک انتخاباتی شوند و آبروی خود را هزینه گرم کردن تنور سرد این انتخابات نمایند.

انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن حجت را بر همه فعالین و گروههای سیاسی تمام نمود و نشان داد که ظرفیت اصلاح انتخاباتی نظام کاملا به اتمام رسیده و دیگر ذیل نام اصلاحات نمی توان به عرصه انتخابات بازگشت و از مردم مطالبه‌ی همراهی نمود. مردمی که به دعوت اصلاح طلبان وارد عرصه انتخابات شدند، هزینه سنگینی برای رای‌شان پرداخت نمودند. نمی توان بر آن همه کشته دادن‌ها و زندان رفتن‌ها چشم پوشید و دوباره دست در دست کسانی گذاشت که خون فرزندان این سرزمین را ریختند و در مدت دو سالی که گذشت، هیچ اقدامی برای جبران ظلم و ستمی که بر مردم روا داشتند، نکردند٬ همانگونه که در قبال جنایت‌های پیشین خویش نکردند.

ازسوی دیگر، با وجود محدودیت‌هایی همچون نظارت استصوابی، یک‌دستی و هم‌دستی مجریان و ناظران انتخاباتی، فضای بسته‌ی سیاسی کشور و عدم امکان فعالیت احزاب و روزنامه ها، امروز برگزاری و تحقق انتخاباتی آزاد و سالم و عاری از تقلب به هیچ عنوان ممکن نیست و بر فرض محال در صورت تحقق، با وجود انسداد سیاسی حاکم در ساختار سیاسی کشور، فربه شدن نهادهای انتصابی،
و در مقابل، نحیف شدن نهادهای انتخابی نظام و قدرت گرفتن بی رویه‌ی نهادهای نظامی و شکل گرفتن محفل های متعدد امنی
تی و اقتصادی، عملا هیچ کاری از منتخبین مردم برنمی آید همانگونه که از دولت های هفتم و هشتم و مجلس ششم در شرایطی به مراتب بهتر برنیامد.  پیداست که مسئولیت شرایط پیش آمده و پیامدهای مربوطه صرفا بر عهده حاکمیتی است که همواره در پی مهندسی انتخابات بوده و نه نیروهای دمکراسی خواهی که مطالبه اصلی شان مراجعه واقعی به صندوق های رای است اما امروز ناگزیر از تحریم انتخابات نمایشی حکومت شده اند.

لذا همانگونه که میر حسین موسوی درآخرین پیام و در آخرین فرصت از درون زندان محصورش نوشت امیدی به انتخابات و شرکت در آن نیست. و نیز، همانطور که در پیام اخیر مهدی کروبی و همچنین بیانیه ۳۹ زندانی سیاسی  نیز منعکس شده است، انتخابات فرمایشی مجلس از هم اکنون محکوم به شکست است و آخرین تیر بر پیکرجمهوری اسلامی خواهد بود و از این پس، با تابوت جنازه‌ای مواجه خواهیم بود که بر دستان اقتدارگرایان  سنگینی می کند و روز به روز بر تعفن و فسادش افزوده خواهد شد. در این شرایط، گروههای سیاسی یا کاندیداهای منفردی که به هر نحوی با مشارکت در انتخابات  زیر این تابوت را بگیرند چیزی جز بی آبرویی برای خود به ارمغان نخواهند آورد. اما نگرانی آن جاست
که این افراد
بخواهند از سرمایه و اعتبار جنبش سبز، برای رسیدن به مقاصد انتخاباتی خویش هزینه نمایند. ما شدیدا نسبت به این موضوع هشدار داده و از مجموعه های فعال در قالب جنبش آزادی خواهی مردم ایران می خواهیم که با مرزبندی صریح و بیان مواضعی آشکار، مانع از به حراج گذاشته شدن سرمایه های والای این جنبش شوند.

همچنین معتقدیم که تنها عدم شرکت در انتخابات کفایت نکرده و می بایست تحریم فعالانه آن به صورت جدی و توسط نیروهای فعال در جنبش سبز دنبال شود به نحوی که عمل تحریم از سطح بیانیه ها فراتر رفته و منجر به نمود عینی در سطح جامعه شود. بدیهی است که موثرترین استراتژی پیش روی نیروهای دموکراسی طلب، مشروعیت زدایی از نمایش انتخاباتی حاکمیتی است که تن به انتخاب و رای مردم نمی دهد. مشروعیت زدایی از حاکمیت و نمایش های انتخاباتی اش نیز، بدون توسل به ابزارهای مقاومت مدنی شدنی نیست. مهمترین عامل در انتخاب روش مناسب برای مقاومت مدنی در مقابل سناریوی انتخابات، به صحنه آوردن شهروندانی است که تن به نمایش انتخاباتی حاکمیت نداده اند. گروه های فعال جنبش سبز می‌توانند با همفکری اعضای فعال، سعی در یافتن کنش هایی کم هزینه برای عینیت دادن به تجمعات مخالفان چنین انتصابات فرمایشیای داشته باشند. بروز بیرونی و عینیت دادن به چنین اعتراضاتی، الزاما منوط به راهپیمایی خیابانی نیست و می توان ایده های کاراتری همچون تجمع مخالفان در مکان هایی ویژه (مانند اماکن زیارتی و تفریحی) و یا راه های ابتکاری دیگری یافت تا مانع از آن شد که جمعیت وسیع تحریم کنندگان انتصابات حکومتی در آمارهای ساختگی حکومت گم شوند. دست یابی به کاراترین ایده‌ها، منوط به ایجاد فضایی است که در آن نیروهای فعال جنبش از موضع انفعالی تنها عدم شرکت در انتخابات فاصله بگیرند و به جای آن تحریم فعالانه‌ی انتخابات نمایشی و فرمایشی را در پیش گرفته و از فرصتی که احتمالا با گشایش نسبی فضای سیاسی جامعه در ایام منتهی به انتخابات بوجود می آید برای بروز کنش‌هایی عملی و موثر بهره‌ی کافی و هوشمندانه ببرند.

تاملی پیرامون اینکه آیا ایرانیان نژادپرست هستند؟

اکتبر 24, 2011

دادن نسبت نژادپرستی به ایرانیان مسئله جدیدی نیست. اساسا اتهامی است که در داخل کشور شکل گرفته است و می‌توان آن را «نقد یا انتقادی از درون» قلمداد کرد. بدین ترتیب بعید است که کینه‌توزی و یا حب و بغض نقش چندانی در شکل‌گیری این شائبه داشته باشد. اینجا من می‌خواهم شواهدی در رد یا تایید این ادعا را بررسی کنم و نشان دهم که موافقان ادعای نژادپرستی ایرانیان، شواهد خود را به شیوه نادرستی پی گرفته و به نتایج اشتباهی رسیده‌اند.

دلایلی که موافقان نژاد پرستی بدان استناد می‌کنند:

1- عرب‌ستیزی


ز شیر شتر خودن و سوسمار . . . . . عرب را به جایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزوی . . . . . . تفو باد بر چرخ گردون تفوی

این ابیات، به احتمال قریب به یقین به شاهنامه فردوسی تعلق ندارند و در نسخه‌های معتبری نظیر «چاپ مسکو» دیده نمی‌شوند. با این حال در برخی از نسخه‌ها این دو بیت در نامه معروف «رستم فرخزاد» به «سعد ابی‌وقاص» دیده می‌شوند. علاوه بر این، ابیات دیگری هم از شاهنامه وجود دارند که گه‌گاه به عنوان توصیفات خودستایانه ایرانیان بدان‌ها استناد می‌شود: «هنر نزد ایرانیان است و بس». من می‌گویم این نشانه‌ها به دو دلیل نمی‌توانند بر «نژادپرستی» تاکید داشته باشند:

نخست اینکه شاهنامه اساسا اثری «واکنشی» است. در واقع فردوسی شاهنامه را نه برای نشان دادن برتری ایرانیان به اقوام فرودست و مغلوب، بلکه برای احیای یک ملت شکست خورده و تحقیر شده در برابر فاتحان مغرورش سرود. ملتی که برای چهارصد سال «عجم» (لال) خوانده می‌شدند تنها بدین دلیل که به زبان اشغال‌گران کشورشان سخن نمی‌گفتند. فردوسی شاهنامه را سرود تا عجم را زنده کند بدین پارسی.

دوم اینکه حتی اگر فراموش کنیم «اغراق» اصلی‌ترین صنعت ادبی به کار رفته در شاهنامه است، باز هم نمی‌توانیم نادیده بگیریم که در شاهنامه فردوسی، این تنها ایرانیان نیستند که مورد ستایش قرار می‌گیرند. فردوسی، حتی در مورد دشمنان ایران‌زمین هم، متناسب با آنچه «گوهر خرد» می‌خواند ممکن است دست به ستایش‌هایی اغراق‌آمیز بزند. چنین است که «کاووس»، شاه خیره‌سر ایرانی را بارها مورد ملامت قرار می‌دهد، اما «پیران ویسه» از سپاه افراسیاب فردی خردمند و مورد ستایش است. زبان ستایش‌گر شاهنامه در توصیف زنان غیرایرانی (نظیر منیژه و فرنگیس، دختران افراسیاب) نیز به صورت جداگانه قابل طرح و بررسی است.

از شاهنامه که بگذریم، هیچ شاعر صاحب‌نام دیگری در فرهنگ ایرانی به چشم نمی‌خورد که برتری ویژه‌ای به ایرانیان نسبت به سایر ملل داده باشد. از نظر مولوی اساسا «هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است» و ربطی هم به «ترک» و «هندو» بودن ندارد. در فرهنگ دیگر شعرای نامی نظیر حافظ و سعدی نیز «ترک، اعرابی و هندو و …» به وفور یافت می‌شوند و هیچ یک نیز برتری خاصی بر دیگری ندارند. اساسا باید گفت که «ناسیونالیسم ایرانی»، با محوریت ستایش از دوره ایران باستان، پدیده مدرنی است که به شعرای دوران مشروطیت تعلق دارد. در این دوره است که برای نخستین بار ایرانیان تعاریف مدرنی از «ملت» ارایه می‌کنند و گروهی نیز تمامی ضعف‌ها و عقب‌افتادگی‌های ایرانیان را محصول شکست از اعراب و یا ورود دین اسلام می‌خوانند.

به باور من، حتی اگر بپذیریم امروزه ایرانیان دارای خصلتی «عرب‌ستیزی» شده‌اند، باز هم تاییدی بر نژاد پرستی آنان نخواهد بود. این می‌تواند تنها واکنش کینه‌ورزانه یک ملت مغلوب، به عملکرد اشغالگران خود باشد. احساس به نسبت مشابهی نیز میان ایرانیان و «مغول»ها وجود دارد. با این تفاوت که مغول‌ها دیگر کشوری فراموش‌شده‌اند و نه همسایگانی بیخ گوشمان که از آخرین جنگ با آن‌ها فقط 20 سال می‌گذرد و هنوز هم با هم مشکلات مرزی داریم.* زمانی می‌توان یک ملت را «نژادپرست» قلمداد کرد، که خود را برترین نژاد یا ملت در تمام جهان بدانند. اگر یک سفیدپوست به سیاه‌پوست اهل «کنیا» توهین کرد اما به دیگر سیاه‌پوستان دنیا احترام گذاشت دیگر نمی‌توان او را «نژادپرست» خواند، احتمالا باید ریشه‌یابی شود که او چه مشکل خاصی با نفر اول دارد.

2- تحقیر افغان‌ها
تحقیر مهاجرین افغان به نسبت پدیده ملموس‌تری است و در شهرهایی که میزبان مهاجرین افغان هستند این برخوردها کاملا قابل مشاهده است تا جایی که گاه «افغانی» به عنوان یک توهین به کار می‌رود. تقریبا اعتمادی میان ایرانیان و افغان‌ها وجود ندارد و برای مثال اگر جایی سرقتی رخ‌ دهد یک شهروند افغان همیشه می‌تواند متهم ردیف اول باشد. کم نیستند آنان که این دست برخوردها را هم به پای نژادپرستی ایرانیان می‌گذارند. با این حال باز هم من گمان می‌کنم که این گروه، بیش از آنکه از شواهد موجود نتیجه‌ای را استنتاج کنند، تصویر واقعیت را متناسب با نتیجه مورد انتظار خود تغییر می‌دهند.

برای درک مسئله کافی است مهاجر افغان را با یک توریست فرانسوی، یا یک سوییسی چشم‌آبی جایگزین کنید. آیا واکنش ایرانیان همچنان تحقیرآمیز است؟ آیا به ناگاه به موجی از اشتیاق و ستایش مواجه نمی‌شویم؟ حتی کار به خود کم‌بینی کشیده نمی‌شود؟ به باور من، برخورد تحقیرآمیز با مهاجرین افغان نمونه‌ای از «نژادپرستی» نیست، بلکه می‌تواند دو ریشه دیگر داشته باشد. ریشه نخست نوعی واکنش به تحقیر است. بدین معنا که ایرانیان نسبت به بسیاری از کشورها و ملل پیشرفته جهان یا احساس حقارت می‌کنند و یا به واقع مورد تحقیر قرار گرفته‌اند؛ پس در واکنشی مستقیم به این رفتار، ملت تحقیر شده بلافاصله ملل ضعیف‌تر از خود را مورد تحقیر قرار می‌دهد. ریشه دوم هم تعمیم نادرست یک جامعه آماری است. برای مثال می‌توان حدس زد که فقر در میان مهاجرین افغان گسترده‌تر از ایرانیان باشد. حال اگر فرض کنیم فقر نسبت مستقیمی با جرم داشته باشد، احتمالا نسبت جرم هم در میان افغان‌های مهاجر بیشتر می‌شود. یک تعمیم غیرعلمی کافی است که شهروند عامی ایرانی، همه افغان‌ها را مجرم‌هایی بلقوه قلمداد کند.

3- ایرانی‌ها بهترین‌اند
زمینه‌های کمی نیست که عامه ایرانیان گمان می‌کنند در آن‌ها سرآمد جهانیان هستند. برای مثال بسیاری از ایرانیان گمان می‌کنند که «باهوش‌ترین» مردم جهان هستند. یا مثلا می‌گویند «بهترین پزشکان جهان ایرانی هستند» یا ادعاهای بی‌سند دیگری نظیر این. باز هم اگر دقت کنیم، «ادعای بی‌پایه» یا «تصور نادرست» به هیچ وجه نمی‌تواند نشانه‌ای از نژادپرستی باشد. من اعتقاد دارم چنین باورهای رایج اما بی‌پایه‌ای تنها زاییده نبود اطلاع‌رسانی درست و البته سیاست‌های تبلیغاتی مسموم حاکمیت است که اصرار دارد کشور ما را کانون توجه تمامی جهانیان معرفی کند. با این حال همه ما به سادگی می‌توانیم اسناد معتبری در مورد بی‌پایه بودن این ادعاها را به اطرافیان خود نشان دهیم و مشاهده کنیم که هیچ اصرار «نژادپرستانه»‌ای پشت این ادعاها پنهان نیست. کل ماجرا یک «بی‌اطلاعی» ساده است.


اما شواهدی بر خود تحقیرگری ایرانیان

اینجا من می‌خواهم پا را کمی فراتر هم بگذارم و ادعا کنم برخلاف اتهامات رایج، ایرانیان اتفاقا بیش از حد معمول خود را تحقیر می‌کنند. در واقع تکرار همین ادعای «نژاد پرستی» ایرانیان، خودش انتقادی است که برای مثال من تا به حال ندیده‌ام هیچ شرق شناسی به آن اشاره کند. از سوی دیگر «ایرانی بازی»، یا «جنس ایرانی»، یا «مدیریت ایرانی» همه و همه ترکیباتی هستند که از دل جامعه ایرانی تولید شده‌اند و با بار منفی و تحقیرآمیزشان نشان می‌دهند که برآیند این جامعه نسبت به خودش دید خوبی ندارد. این‌ها همه قضاوت‌هایی هستند که قطعا به هیچ آمار قابل استنادی متکی نشده‌اند، بلکه بیشتر به دلیل نوعی سرخوردگی و احساس شکست گسترش یافته‌اند.

در نمونه دیگر کافی است یک کالای ایرانی را، با نمونه مشابه خارجی به مشتریان خود پیشنهاد کنید. به فرض یکسان بودن واقعی کیفیت، می‌توان پیش‌بینی کرد که فروش کالای خارجی به مراتب بیشتر خواهد بود. یعنی ایرانی‌ها نه تنها تعصب خاصی بر تولیدات و محصولات خود ندارند، بلکه حتی «خارجی» بودن را یک ارزش قلمداد می‌کنند و این قطعا خصوصیت یک ملت «نژادپرست» نیست.

پی‌نوشت:

* در این مورد جالب است که هیچ کس احساس نگرانی همیشگی ایرانیان نسبت به انگلیس‌ها را «نژادپرستی» قلمداد نمی‌کند. در این مورد همه توافق دارند که باید مسئله را در احساس ترس ناشی از توطئه‌های معاصر انگلستان ریشه‌یابی کرد.

مجمع دیوانگان

چرا ابلیس به ادم سجده نکرد؟

اکتبر 10, 2011

در قران ایات زیادی در مورد رابطه بین الله، ادم، فرشتگان و شیطان وجود دارد در واقع بعضی از این ایات اشاره به دیدگاه‌ها و نظریات این موجودات دارد. مثلا یک نمونه کامل به ترجمه سوره البقرة ایات ۳۰ تا ۳۸ را نگاه کنید:

 

«و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینى خواهم گماشت»، [فرشتگان‌] گفتند: «آیا در آن کسى را مى‌گمارى که در آن فساد انگیزد، و خون‌ها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایش تو، [تو را] تنزیه مى‌کنیم؛ و به تقدیست مى‌پردازیم.» فرمود: «من چیزى مى‌دانم که شما نمى‌دانید.» (۳۰) و [خدا] همه [معانى‌] نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: «اگر راست مى‌گویید، از اسامى این‌ها به من خبر دهید.» (۳۱) گفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‌اى، هیچ دانشى نیست؛ تویى داناى حکیم.» (۳۲) فرمود: «اى آدم، ایشان را از اسامى آنان خبر ده.» و چون [آدم‌] ایشان را از اسماءشان خبر داد، فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌ها و زمین را مى‌دانم؛ و آنچه را آشکار مى‌کنید، و آنچه را پنهان مى‌داشتید مى‌دانم؟» (۳۳) و چون فرشتگان را فرمودیم: «براى آدم سجده کنید»، پس بجز ابلیس -که سر باز زد و کبر ورزید و از کافران شد- [همه‌] به سجده درافتادند. (۳۴) و گفتیم: «اى آدم، خود و همسرت در این باغ سکونت گیر [ید]؛ و از هر کجاى آن خواهید فراوان بخورید؛ و [لى‌] به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمکاران خواهید بود.» (۳۵) پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید؛ و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد؛ و فرمودیم: «فرود آیید، شما دشمن همدیگرید؛ و براى شما در زمین قرارگاه، و تا چندى برخوردارى خواهد بود.» (۳۶) سپس آدم از پروردگارش کلماتى را دریافت نمود؛ و [خدا] بر او ببخشود؛ آرى، او [ست که‌] توبه‌پذیرِ مهربان است. (۳۷) فرمودیم: «جملگى از آن فرود آیید. پس اگر از جانب من شما را هدایتى رسد، آنان که هدایتم را پیروى کنند بر ایشان بیمى نیست وغمگین نخواهند شد (۳۸)

 

بعد از خواندن ایات بالا چند سوال برای من پیش امد:

 

اول. فرشتگان چگونه می‌دانستند قبل از افرینش انسان پیش شرط افرینش او چیست؟ این ایده که انسان موجود خشونت امیزی خواهد بود را از کجا فهمیدند؟ چه کسی به ان‌ها گفت؟ در متن قران هیچ چیزی در مورد اینکه الله این اطلاعات را به ان‌ها داده گفته نشد. ایا فرشتگان هم علم لایتناهی دارند؟

 

دوم. به منظور ساکت کردن شکایت فرشتگان علیه خلقت انسان، الله مخفیانه به ادم نام‌های نامشخصی را می‌اموزد ایا این ناعادلانه نیست که الله ان نام‌ها را به ادم یاد دهد و سپس فرشتگان را به وسیله آن اسامی به چالش بکشد؟ ایا خدای ما الله مجبور به استفاده از روش‌های فریب امیز و مکارانه است؟ تا از ادم در برابر اتهام فرشتگان حمایت کند وبیگناهی ادم را اثبات کند؟ )اتهاماتی که بعدا معلوم شد صحت داشته‌اند یعنی انسان موجود خشنی از اب درامد( ایا این واضح نیست که ادم هم به اندازه فرشتگان نادان می‌بود، اگر الله نام‌ها را به او یاد نمی‌داد؟ چرا الله که ادعای خدا بودن دارد به روشی مکارانه در برابر فرشتگان استدلال می‌کند؟ این چه نوع استدلالی است که الله برای حمایت از ادم کار می‌برد؟ فقط ادم داناست و نام‌ها را می‌داند چون الله فقط ان‌ها را به او یاد داده بود در حالی که فرشتگان نام‌ها را نمی‌دانند و نادانند به خاطر اینکه الله به ان‌ها این اسامی را یاد نداده بود! چگونه با وجود تمام شر و خشونت انسان نامگذاری ان چیز‌ها می‌تواند توجیه خلقت انسان باشد؟ اگر ارزش برتری در انسان وجود دارد که افرینش ان را با وجود رفتار خشونت امیز و گناهکارانه توجیه می‌کند پس الله باید به روشنی ان ارزش را اعلام می‌کرد به جای انکه از ترفندهای فریبنده‌ای استفاده کند که به سختی برتری و ارزشی را در انسان نشان می‌دهد! الله می‌توانست این اسامی را به هر کسی یاد دهد. این عمل یاد دادن نام‌ها به ادم دلیل کافی و توجیه فراهم نمی‌کند که چرا انسان‌ها باید افریده شوند به رغم این واقعیت که ان‌ها خون ریز خواهند شد؟ الله به سادگی می‌توانست ان نام‌ها را به فرشتگان بیاموزد و سپس (اگر هدف الله این می‌بود( هیچ خونریزی هم به وجود نمی‌امد. ایا اصولا این داستان معنایی هم دارد یا افسانه است؟

 

 

سوم. پس از اینکه الله با استفاده از فریب فرشتگان را ساکت کرد درادامه دستورداد تا فرشتگان به انسان سجده کنند و او را پرستش کنند. این دستور پرستش انسان به روشنی نتیجه دانستن ان نام‌ها است که خدا شخصا به ادم یاد داده بود. بنابراین باید بپرسیم: چرا فرشتگان باید انسان را عبادت کنند؟ برای اینکه انسان توانسته نام ان چیز‌ها را بداند در حالیکه ان‌ها نمی‌دانستند؟ ان هم وقتی که انسان نام‌ها را می‌دانست چون الله فقط به او اموزش داده بود؟

و چرا الله دستور به سجده کردن به ادم را داد درحالیکه این کار (سجده به مخلوق) در اسلام ممنوع است؟ اگر استدلال شود که سجده نشانگر احترام است نه پرستش پس چرا چنین اعمال احترام امیزی در اسلام ممنوع است؟ ظاهرا الله با گذشت زمان همواره در حال تغییر دستورات خود است!

 

چهارم. ابلیس به دلیل اینکه از سجده به انسان سر باز می‌زند مقصر شناخته می‌شود با این حال الله دستور داد که به فرمانش فرشتگان به انسان سجده کنند ولی به گفته قران ابلیس یک فرشته نیست، بلکه او یک جن است!

 

«سوره الکهف ایه ۵۰» و آنگاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را سجده کنید، همه جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند. آیا شیطان و فرزندانش را به جاى من به دوستى مى‌گیرید، حال آنکه دشمن شمایند؟ ظالمان بد چیزى را به جاى خدا برگزیدند. (۵۰(

 

چرا الله ابلیس را به خاطر اطاعت نکردن از دستوری که به فرشتگان داده بود سرزنش کرد؟ در حالیکه ابلیس فرشته نبود جن بود در قران هیچ نشانی وجود ندارد که جن هم نوعی فرشته است! یا از گروه مشابه‌ای هست در واقع مسلمانان باور دارند جن و فرشتگان کاملا تفاوت دارند چون از

عناصر مختلفی تشکیل شدند فرشتگان هرگز نمی‌توانند نافرمانی کنند در حالی که جن می‌تواند انتخاب دیگری را خلاف دستور انجام دهد برای فهمیدن تفاوت جن و فرشته در قران به ایات زیر توجه کنید:

 

«سوره النحل» هر چه در آسمان‌ها و زمین است از جنبندگان و فرشتگان خدا را سجده مى‌کنند و تکبر نمى‌ورزند. (۴۹) از پروردگارشان که فراز آنهاست مى‌ترسند و به هر چه مأمور شده‌اند‌‌ همان مى‌کنند. (۵۰(

 

«سوره التحریم» اى کسانى که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده خود را از آتشى که هیزم آن مردم و سنگ‌ها هستند نگه دارید. فرشتگانى درشت‌گفتار و سختگیر بر آن آتش موکّلند. هر چه خدا بگوید نافرمانى نمى‌کنند و‌‌ همان مى‌کنند که به آن مأمور شده‌اند. (۶(

 

سوره الأنعام ایات ۱۲۸ تا ۱۳۰:

» و روزى که همگان را گرد آورد و گوید: اى گروه جنیان، شما بسیارى از آدمیان را پیرو خویش ساختید. یارانشان از میان آدمیان گویند: اى پروردگار ما، ما از یکدیگر بهره‌مند مى‌شدیم و به پایان زمانى که براى زیستن ما قرار داده بودى رسیدیم.» گوید: جایگاه شما آتش است، جاودانه در آنجا خواهید بود، مگر آنچه خدا بخواهد. هرآینه پروردگار تو حکیم و داناست. (۱۲۸) و بدین سان ستمکاران را به کیفر کارهایى که مى‌کردند به یکدیگر وامى‌گذاریم. (۱۲۹) اى گروه جنیان و آدمیان، آیا بر شما پیامبرانى از خودتان فرستاده نشده تا آیات مرا برایتان بخوانند و شما را از دیدار چنین روزى بترسانند؟ گویند: ما به زیان خویش گواهى مى‌دهیم. زندگى دنیایى آنان را بفریفت و به زیان خود گواهى دادند، که از کافران بودند. (۱۳۰(

 

«سوره الأعراف ایه ۱۷۹» براى جهنم بسیارى از جن و انس را بیافریدیم. ایشان را دلهایى است که بدان نمى‌فه‌مند و چشمهایى است که بدان نمى‌بینند و گوشهایى است که بدان نمى‌شنوند. اینان همانند چارپایانند حتى گمراه ‌تر از آنهایند. اینان خود غافلانند. (۱۷۹(

 

«سوره الرحمن ایه ۳۹» پس در آن روز از گناه هیچ جنى و آدمیى نپرسند. (۳۹(

«سوره الحجر ایه ۲۷» و پیش از آن، جن را از آتشى سوزان و بى‌دود خلق کردیم. (۲۷(

«سوره الرحمن ایه۱۵» و جن را از تشعشعى از آتش خلق کرد. (۱۵(

در یکی از مدارس معلم داشته در نمازخانه صحبت می‌کرده و یکی از بچه‌ها از معلمش پرسیده مگر وقتی شیطان به آدم سجده نکرد، خدا او را از بهشت بیرون نکرد؟ معلم گفته بله همینطوره. شاگرد گفته پس چطور توانسته دوباره وارد بهشت بشود و آدم و حوا را گول بزند تا سیب (میوه ممنوعه!!!) را بخورند؟ معلم فقط سکوت کرده و هیچ چیزی برای گفتن نداشته. راستش را بخواهید تا حالا این سوال برای من هم پیش نیامده بود. خیلی سوال اساسی ومهمی هست. بر همهٔ موحدان مبرهن است که شیطان رجیم است و رانده شده از بهشت. پس هنگام گول زدن در بهشت چه غلطی می‌کرده؟

 

افسانه خدا

داداشی امروز کشته شد

سپتامبر 21, 2011

خبر را می‌خوانم: «علیرضا که سوژه اصلی تماشای پانزده هزار نفر جمیعت بود، در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، نام مادرش را صدا می‌زند و از او می‌خواست که مانع از اجرای حکم شود؛ آخر والدین قهرمانان زندگی فرزندان هستند و آنان گمان می‌کنند هیچ موجودی قوی‌تر از پدر و مادر در زندگی وجود ندارد. خانواده علیرضا که بی‌مهابا گریه می‌کردند و فریاد می‌زدند تا آخرین لحظه به رضایت اولیای دم دلخوش بودند که دست آخر نیز چنین نشد و حکم راس ساعت ۵ و ۲۵ دقیقه بامداد به اجرا در آمد.»

کدام «پهلوان»؟ برای من، با اعدام قاتل داداشی، خود او هم مرد. اگر امروز خانواده‌اش یک «نوجوان» را می‌بخشیدند و بالای دار نمی‌فرستادند، او هم برایم زنده می‌ماند و «پهلوان» لقب می‌گرفت. مگر سعدی نگفته بود:

سعدیا مرد «نکونام» نمی‌رد هرگز

مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

اما حالا، بعد از اعدام این نوجوان، او هم یکی مثل بقیه. مثل قاتلش. خانواده‌اش بودند که امروز می‌توانستند با گذشت، دوباره زنده‌اش کنند و این بار عمر جاودانه به او ببخشند. اما آن‌ها نه فقط نوجوان هفده ساله را، که خود داداشی را هم دوباره و برای همیشه کشتند. پهلوانی یک کلمه نیست. به دور بازو هم نیست. یک مرام است. یک سبک زندگی است.

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد، قلندری داند

باغچه سهم اندکی از وسعتِ سبز باغ‌هایِ روشن فردا..

دوگانگی!

سپتامبر 9, 2011

بچه که بودیم مادر طی تشریفات حکومتی‌اش! بیشتر وسایلهای خانه را به دو دسته تقسیم کرده بود:

1- دم دستی ها ( برای خودمان و پیش پا افتاده ها!)

2- ویژه‌ها ( برای مهمانها و آقازادها! )

از ظرفهاو فنجانهای شیک چینی که گوشه کمد خاک میخورد یا حتی اون پتوهای ملافه دار خنک! با گلهای رنگارنگ بگیر تا کل اتاق بزرگه با مخلفات داخلش، که هیچ کدومشون برای ما که دم دستی بودیم!! نبود و برای مهمانهای سوگلی و عزیزتر ازجان بود… حالا بماند چقدر حسرت مهمان مامان بودن را کشیده ایم!!

تازگی ها فهمیده ام بعضی از آدم ها هم گویی خواسته یا ناخواسته شخصیتهای محترمشان را تقسیم بندی کرده اند.آن قسمت زوار دررفته وخراب مراب و لب شکسته هایش برای دم دستی‏‌هایشان است و آن شخصیت فرهیخته! و اتو کشیده و متعالیشان را نگه داشته اند برای نور چشمیها و از ما بهترانشان!


بهانه های 26 سالگی

یه روز میاد از من و تو هیچ اثری نمی مونه

سپتامبر 6, 2011

سالها پیش ماجرایی در تهران روی داد که بازتاب خبری‌ی گسترده‌ای یافت. ماجرا داستان یک متجاوز زنجیره‌آی بود که مشهور به خفاش شب گشت. مشهور شد که یک افغانی این کار را کرده است.

در آن زمان من سفری بین شهری داشتم. زمانی که اتوبوس ایستاده بود و من در حین ساندویج نان و گوجه  خوردنم بودم. دو فرد متهم به افغانی بودن شدند. یکی کتک خورد. آن یکی از کتک خوردن دوستش استفاده کرد و فرار کرد و به سمت کنار ساختمان به سوی من  آمد.  به جویی اشاره کردم و در زیر جوی آب قایم شد و من کنار جوی نشستم ساندویجم را خوردم. پس از چند دقیقه جمعی که به دنبال آفغانی‌ی دوم آمدند تا او را ادب کنند. به من رسیدند و از من سوال پرسیدند.  جواب دادم ندیدم اما شاید از آن طرف رفته باشد و مردم از آن طرف رفتند. پس از مدتی نیروی انتظامی آمد و یک انسان نیمه زنده و یک افغانی پنهان شده در جوی آب را تحویل گرفت. انسانهایی که جرمشان افغانی بودن بود. بعدها معلوم شد خفاش شب اصلا افغانی نبوده است بلکه یکی از هم وطنان ایرانی‌ی خودمان بوده است که هیچ نسبتی با افغانستان ندارد.

این خبر جانباز شیمیایی ‌ی افغانی تمام آن خاطره را برایم زنده کرد. کسی هست فریاد بزند پیرمردی که تمام عمرش را در کشور شما صرف کرده است و بینایی‌اش را به سبب جنگ شما از دست داده است چرا این چنین می‌رانید و به او اهانت می‌کنید؟ … یه روز میاد از من و تو هیچ اثری نمی مونه بیایید انسان باشیم

می‌خواهم با تو و این امراض مضحکت بدرود بگویم پدر!

ژوئن 30, 2011

بگذار از نسلی برایت بگویم که آن را قربانی چند دانه نکبت‌بار تسبیح و یک چاه نمور کردی پدر!

از من و سال‌های بی‌بهاری، از من و عصر حملات انتحاری. من و موفقیت‌های مجازی من و شرمندگیم برای اون پیر مرد، ناصر حجازی. من و نشخوار پس‌مانده‌های ملایان، من و بدختی‌های بی‌پایان. من و کنکور و جنگ و صف شیر، من و غروب‌های این شهر دل‌گیر. من‌ و کامپیوترهای به‌روز شده‌ام، من و انگشت‌های عرق‌سوز شده‌ام. عشق‌های بیمارم، همه دوست‌های بی‌کارم. جیب‌های خالیم، پزهای عالیم. از خانه‌های تحلیل رفته حافظه‌ام در برابر آماج این همه آرمان و ایده‌آلیسم، بازماندن افکارم پشت درهای تجدد و مدرنیسم. از مانکن‌های سینه بریده، نگهبان‌های دهان دریده. از لجن‌زارهای گنبدی شکل طلایی از جیب‌های فربه ماورایی. از اشک‌های نریخته‌ام، از شخصیت از خودگریخته‌ام. از دروغگویی‌های ناگزیر، از ضعیفه‌های سربه‌زیر. از خشم در خود افروخته‌ام از لب‌های دوخته‌ام. از روز مضحک جزا، از اعتصاب غذا. از کانون خودگرم‌خوانده خانواده‌ام، از دغدغه‌های گم شده ساده‌ام.

بس است؟ کجای کاری پدر، هوا خیلی پس است. صبر کن پدر، قدری دیگر فیض ببر. هنوز حرف‌هایم مانده، گوش کن به صدای این خشم درمانده. شبی با من به پشت بام بیا، به دیدن رویاهام بیا. ماه این روزهای تاریخ را ببین، ماه سرخ‌تر از مریخ را ببین. بر سرش عمامه‌ای نیست، نشان از هیچ خودکامه‌ای نیست. تنها بازتاب علمی آفتاب است، فقط به لطف چرخش زمین ماه‌تاب است. پدر در آن چاه هم هیچ فریاد رسی نیست، برای همین است که در این سرزمین دادرسی نیست. پس گل‌هایی که به لوله‌های تفنگ‌ها فرورفت چه شد؟ پس نفتی که باید بر سر سفره‌ها می‌رفت چه شد؟ پس چرا مستضعفین هنوز مستضعفند؟ پس چرا مرفهین هنوز مرفهند؟ چرا عکس آقا هنوز بر دیوارهای اداره‌ها است؟ چرا این ذهن من در حیرت این داده‌ها است؟

باشد دیگر تمامش می‌کنم، تنها با چند جمله خشم را رامش می‌کنم. من تورا می‌بخشم پدر، اما چشم‌هایم را دیگر نمی‌دوزم به در. من دست‌هایت را هم می‌بوسم، اما دیگر در حصار تنگ افکارت نمی‌پوسم. فقط دیگر به من نگو جوان ‌هم جوان‌های قدیم، به من نگو از  ژست ابروهای ضخیم. مبادا بگویی تهاجم فرهنگی، مبادا بگویی از مانتوهای رنگی. من حق دارم بگویم لعنت بر زنی که بوی قرمه‌سبزی بدهد، می‌خواهم بگویم لعنت برکسی که غذای نذری بدهد. ننگ بر کسی که ضریح می‌بوسد، بر آن کسی که می‌خواهد ذهن من بپوسد. می‌خواهم به آن کسی که نان را می‌بوسد و می‌گوید برکت خدا است بخندم. می‌خواهم به آن کسی که می‌گوید جای دختر و پسر در دانشگاه جداست بخندم. می خندم به خودزنی‌هایت در عاشورا، به رقیه و نقی و جرجیس و طهورا. به ترسیدنت از لاک انگشت، به نیامدن آن حضرت لاک‌پشت. می‌خواهم با تو و این امراض مضحکت بدرود بگویم، می‌خواهم به آزادی این مملکت درود بگویم.

اندیشه


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.